بیداد همایون


+ واقعیت

هستند  کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند

..

مهم نیست چه مدرکى دارید

مهم این است که چه درکى دارید . . .

..

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه  سهمگین  باشد ، لال می شوی

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حـــکـــــمــــت

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه "
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی "

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن "
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: عارف و شاهزاده
comment نظرات () لینک

+ رسیدنی در کار نیست

 
لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی.
می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.
پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست.
کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد.زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی؛و پاره‌ای‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شن و سنگ

حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»
آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»
دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»
مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»
یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
 
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم!

 

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اعضای سرشناس خانواده خون آشام‌ها!2

راسپوتین ( 1916- 1869) آخرین شخصیت تاریخی است که اسمش به خون آشامی در رفته. البته راسپوتین نه از نور می‌ترسید نه رنگش پریده بود. خیلی هم سرحال و با قوه بود، اما هر چه باشد در کارتون «آناستازیا» او خون آشام شده.


ژیل درای (1440-1404) شوالیه فرانسوی که در آخر عمر متهم به کشتن دو پسر بچه و طبعا به همین دلیل، محاکمه و اعدام شد. معمولا در فیلم‌ها به عنوان وردست دراکولا حاضر می‌شود. ایده تبدیل شوالیه به خون آشام را در دو رمان دیوید گمان («شوالیه بد نام» و «تولد یک قهرمان») می‌توانید بخوانید.

 

کنتس دراکولا یا کنتس خون آشام
الیزابت بتوری 1614-1560) کنتس منطقه ای در مجارستان، در زمان حیاتش به این دلیل محاکمه شد که 80 خدمتکارش را مورد آزار و اذیت‌هایی (از قبیل سوزاندن دست و پا یا جراحی‌های عجیب و غریب) قرار داده بود که همگی‌شان کشته شدند. به همین دلیل او چهار سال آخر عمرش را در زندان گذراند.
از روی شخصیت بتوری، ‌یک نویسنده مجار در سال 1729 یک کنتس خون آشام خلق کرد. این کنتس بی نام ( که نویسندگان قرن بیستمی برای پیوند دادنش با دراکولا، آن دو را به عقد ازدواج هم در آوردند و شد کنتس دراکولا) برخلاف بقیه خون آشام‌ها که برای زنده ماندن خون دیگران را توی شیشه می‌کنند، برای جوان و زیبا ماندن با خون دختران جوان دوش می‌گیرد. بعد از دراکولا، کنتس بیشترین تعداد فیلم خون آشامی را بازی کرده و 33 فیلم دارد.

 برداشتی آزاد از سایت سیمرغ

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک

+ عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

 

 
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
 
چون که می دانستم
 
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
 
من به تو خندیدم
 
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
 
بغض چشمان تو لیک
 
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
 
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
 
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 
نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: عشق و سیب
comment نظرات () لینک

+  

 

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نشان فروهر چیست؟

تقریبا همه ی ما نام "فروهر" به گوشمان خورده، حتی خیلی از ما نشان "فروهر" را به گردن انداخته، از تندیس و یا تصویر آن در منزل یا محل کار خود استفاده میکنیم، اما اطلاعات زیادی درباره ی تاریخچه ی آن نداشته و حتی نمیدانیم این نشان، نمادِ چیست. فقط همین اندازه میدانیم که این نشان، یک نشان ملی است، و متعلق به ایران باستان و آریاییان است.

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تصاویر2

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تصاویر

نویسنده : تبسم.ب ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد